مطالب داغ
صفحه اصلی » متفرقه » رمان جذاب پرنسس کاری از ابوالفضل آمیفی

رمان جذاب پرنسس کاری از ابوالفضل آمیفی

رمان پرنسس نویسنده: ابوالفضل آمیفی
قسمت اول

– سارا…سارا!

دختره ایکبیری!انگار کرشده که صدامو نمیشنوه…داشتم از تشنگی هلاک میشدم…دستمو بردم سمت آباژور کنار تخت و روشنش کردم…چشمم به ساعت که 2 و نیم رو نشون میداد،خورد…حتما سارایه بدبخت هم الان خوابه که صدامو نشنیده…ناچارا ازجام بلندشدم و شنل لباس خوابمو که پایین تخت قرار داشت،پوشیدم و کمربندشو بستم…آهسته دراتاق رو بازکردم و راه افتادم…این خونه ی بزرگ با اینهمه امکانات توی شب، چقدر تاریک و وحشتناک بود!آروم ازپله هاپایین اومدم…باز خوبیش این بود که خدمتکارا چراغ های کنارپله ها رو روشن گذاشتن وگرنه هیچ جا رونمی دیدم…پاهام بخاطر نپوشیدن دمپایی،مورمور شده بود…ازپله های طویل پایین اومدم وچشمم به بطری های مشروب روی میزخورد…دوتا بطری وُدکا که هردوش خالی شده بودو حدس میزدم کار بهرنگ باشه! ازاین پارتی های شبونه زیاد واسه خودش میگرفت ولی من شرکت نمیکردم و اون تنهایی، فیضِ مستی رومیبرد…رفتم آشپزخونه و یه لیوان آب واسه خودم ریختم که صدایی به گوشم خورد…آب رو لاجرعه سرکشیدم و لیوان رو روی میزگذاشتم…صداهرلحظه بیشترمیشد و به گوشم آشنابود…از آشپزخونه بیرون رفتم و خواستم به اتاقم برگردم که باز صدا اومد ولی اینبار صدای ناله های یک زن بود…گوشم رو تیزکردم و دنبال صدا رفتم….صدا از سمت اتاق خدمتکارها میومد.جلوتررفتم…هاله ای از نور روی زمین افتاده بود که بخاطر نیمه بازبودن در یکی از اتاقا بود…صدا از همونجا بود.در اتاق رو کمی بیشتر بازکردم و داخلش سرک کشیدم…اوه خدای من! بهرنگ وسیما یکی ازخدمتکارای این قصر، باهم بودند…انگار چندش ترین صحنه ی دنیا رو دیدم؛ فورا در روبستم و ازاونجا فاصله گرفتم…پله ها رو دوتایکی بالارفتم و خودمو به اتاقم رسوندم…شنل لباس خوابم رو درآوردم و ازشدت عصبانیت توی دستم مچاله اش کردم و داد زدم:

– لعنتی!

**

صبح مثل همیشه راس ساعت 9 بیدارشدم…سارا (یکی ازخدمتکارا) تواتاقم داشت پرده های پنجره های بلندِ اتاق روکنارمیکشید و اتاق رو مرتب میکرد…بادیدنم گفت:

– صبح بخیر خانوم.

– صبح بخیر. بهرنگ بیدارشده؟

– بله خانوم ایشون هم دارن واسه صبحونه آماده میشن.

سرمو تکون دادم وسمت حموم رفتم…سارا ازقبل، وان رو واسم آماده کرده بود.خوب وظیفه اش رو بلدبود…لباس خوابم رو درآوردم و بدنم رو با یک وانِ کف، حال آوردم…بعد ازیه ربع ساعتی حولم رو برداشتم و تنم کردم…به اتاق بزرگم نگاه کردم…حالا تمیزومرتب شده بود…یه تخت دونفره و یه میز آرایش پراز لوازم،کنارش یه آینه قدی…روبروش یه میزکار که واسه طراحی هام ازش استفاده میکردم…کُمُد لباسام و درِ حموم هم کنارهم بود…یکی از دیوارها روهم یه عکس بزرگ سرتاسری ازخودم با لباس شبِ مشکی زده بودم و کنارش تابلوهای کوچیک عکس ازطبیعت بود…پنجره های بلند اتاقم که رو به حیاط پشتی بود، منظره ی قشنگی رو واسم ساخته بود…یه دست مبل راحتی هم جلو پنجره ها قرارداشت…به ساعت بزرگ تو اتاق نگاه کردم…9 و نیم بود…سریع از داخل کمد لباسم یه تونیک کوتاه نارنجی با ساپورت مشکی که خیلی خوب به پوست برنزه شده و موهای نارنجی رنگم میومد،تنم کردم و مثل همیشه بدون آرایش از اتاق خارج شدم…

مثل همیشه بهرنگ راس میز نشسته بودو پیپش گوشه لبش بود و منتظر من ؛تا صبحونه رو باهم بخوریم…خرامان خرامان و با ناز طرفش رفتم،بلندشد و ایستاد…نزدیکش که رسیدم، دستم رو توی دستش گرفت و آروم بوسید.گفتم:

– صبح بخیر عزیزم!

– صبح توام بخیر خانومم.

لبخندی زدم و روی صندلی نشستم…بهرنگ راس میز نشسته بودو من اون یکی راس میز…یرای خودم یه نیمرو از بشقاب مخصوص جدا کردم که بهرنگ سریع گفت:

– سیما…سیما بیا واسه خانوم قهوه بیار.

سیما سریع اومد و مشغول ریختن قهوه تو فنجونم شد…داشتم با اخم وحشتناکی نگاش میکردم که رفت…بهرنگ هم که انگارمتوجه شد پرسید:

– چیزی شده عزیزم؟

سرمو به نشونه نفی تکون دادم و گفتم:

– نه…نه عزیزم!مشکلی نیست.

ومشغول صبحونه خوردن شدیم…بعد ازصبحونه بهرنگ به عادت همیشگیش سمت میز بیلیاردش رفت ولی اینبار من هم همراهیش کردم…دستش روی چوب بود و آماده بود که توپ رو بزنه که دستم رو روی دستش گذاشتم…باتعجب بهم نگاه کرد.کمی هولش دادم و خودم مهارت وارانه چوب رو گرفتم و توپ رو زدم…شوت شد و داخل سوراخ رفت…واسم دست زد وگفت:

– آفرینن به مهارتت. من به تو افتخار میکنم.

کمی خم شدم و گفتم:

– تشکر دارم.

همون موقع گوشی بهرنگ زنگ خورد که بهرنگ،سیما رو صدا زد تاگوشیش رو واسش بیاره…سیما گوشی رو دستش داد و بهرنگ ازم فاصله گرفت تا صحبت کنه…فوری از فرصت استفاده کردم و دست سیما رو کشیدم و یه گوشه بردمش…گفت:

– خانوم چیزی شده؟ منو کجا میبرین؟

– خفه شو فقط دهنتو ببند.

دهنشو بست…بهش خیره شدم و آروم پرسیدم:

– دیشب چه خبر بود تو اتاقت؟

عَلنا رنگش پرید و به تته پته افتاد…دوباره سوالمو تکرارکردم که با من من گفت:

– هی…هیچی.

– که هیچی آره؟ چند وقته واسه شوهرمن اینطوری دلبری میکنی؟

جوابی نداد و سرشو پایین انداخت…داد زدم:

– گفتم چند وقته؟

سریع گفت: یک ساله.

یک سال؟… من دوسال بود که تو این خونه زندگی میکردم ولی هیچی از رابطه ی بهرنگ با سیما نمیدونستم…سیما به التماس افتاد و گفت:

– خانوم توروخدا چیزی به آقا نگید وگرنه اخراجم میکنن.

دستمو بردم بالا و سیلی محکمی بهش زدم و باتهدید گفتم:

– رئیس این خونه،منم…منم که تعیین میکنم کی بره.کی بمونه.اگه یک بار دیگه ازت خطایی ببینم فوری اخراجت میکنم حالا تا عصبی ترم نکردی برو گمشو از جلو چشمام.

درحالیکه اشکاش رو پاک میکرد، سریع ازم دورشد…باخیالِ راحت پیش بهرنگ برگشتم و به ادامه ی بازیمون رسیدیم…

**

پشت میزکارم نشسته بودم وسخت مشغول طراحی مدل لباس واسه شرکتی که تازه باهاش قرارداد بسته بودم،بودم…تمام حواسم و تمرکزم روش بود که نباید خرابش کنم که تقه ای به در خورد و صدای سارا بلندشد…عینکمو از روی چشمم برداشتم…نفسمو فوت کردم وگفتم:

– بیا تو.

سارا گوشی به دست وارداتاق شد…ازعصبانیت میخواستم خفه اش کنم…اومد سمت میزم و گوشیم رو روش گذاشت وگفت:

– خانوم تلفن دارید.

داد زدم:

– به درک…مگه بهت نگفتم وقتی مشغول کارم مزاحمم نشو…گفتم یا نگفتم؟

سرشو زیر انداخت وگفت:

– بله خانوم گفتید.معذرت میخوام ولی تلفنتون خیلی زنگ خورد.انگار یه نفر کار واجبی باهاتون داره.

به گوشیم که هنوز داشت زنگ میخورد،نگاه کردم.گفتم:

– خیلی خب. میتونی بری..

«چشمی» گفت و سریع از اتاق خارج شد…حالا که تمرکزم بهم ریخته بود،دیگه دل و دماغ ادامه کار نداشتم…گوشی رو برداشتم و رفتم پشت پنجره ایستادم…جواب دادم:

– بله بفرمایید!

– سلام دنیا.

تعجب کردم…صدای دختربود ومن رو میشناخت…پرسیدم:

– شما؟

– ای بی وفا! منم گلاره.

گلاره؟ گلاره! اسمش واسم آشنا بود…باتعجب گفتم:

– گلاره؟

– همون دوست قدیمیت دیگه.نگو که از یادت رفتم؟

یادم اومد همون دوست دوران دانشگاهم بود…باهیجان گفتم:

– واو! گلاره…رفیق قدیمی.

– آره بی وفا.کجا رفتی تو 2سال؟ رفتم از صاحبخونه ی قدیمیت سراغت روگرفتم که گفت از اونجا رفتی.

– آره …

– پس آدرستو بده!

آدرس رو بهش دادم که گفت تا یک ساعت دیگه پیشم میاد…سمت میز کارم رفتم و برگه ها رو دسته کردم و سرجاشون برگردوندم…لب تاپ رو روشن کردم و آهنگ گذاشتم…پشت پنجره ایستادم وبه حیاط بزرگ عمارت چشم دوختم… پایان قسمت اول نویسنده: ابوالفضل آمیفی

درباره ابوالفضل آمیفی

alldigi.ir